میرزا اسدالله بیگ (غالب)

دبیر الملک غالب متولد 27 دسامبر 1797م متوفی 15 فبروری 1869 م یکی از شاعران کلاسیک زبانهای دری پارسی و زبان اردو بوده که در زمان حکمرانی دولت بریتانیا در هند زیست نموده است.
در دوران حیات وی حکمرانی مغول ها در هند سقوط نموده و بریتانیایی ها زمام حکومت را به دست داشتند و هندوستان یکی از کالونی های دولت انگلستان بود. تا بالاخره در جریان طغیان دفاعی مردمان هند در سال 1857م میرزا غالب بهترین غزلیات ناب میسراید.
دول هند و پاکستان در سال 1947م حصول استقلال کردند در 14 اگست 1947 م دولت پاکستان به میان آمد و در 15 اگست 1947 یک روز بعد هندوستان اعلان استقلال نمود ، میرزا غالب در هر دو کشور شهرت غزل سرای نابی بدست آورده است. غزلیات میرزا غالب در زبانهای دری پارسی و اردو شهیر کشور های منطقه میباشد.
شرح حال غالب:- غالب/ 1285هجری یکی از سخنوران و نویسندگان فارسی گوی ِ و اردو زبان قرن سیزدهم هجری است که در شبه قاره هند به دنیا آمده و پس از امیر خسرو دهلوی /525 هجری یکی از بزرگترین شاعران پارسی زبان هندوستان است.
نام او اسدالله خان و ملقب به نجم الدوله دبیر الملک، نظام جنگ، و تخلص شعری اش غالب است:
غالبم اسم شعر،و نام من است
اسدالله خان مدح طراز
(( غالب در اوایل اسد تخلص میکرد و از سبک میرزا بیدل پیروی مینمود ، بعداً تخلص غالب اختیار کرد)) و مردم معاصرش او را میرزا می نامیدند.
میرزا اسدالله خان غالب به تاریخ هشتم رجب 1212 هجری قمری در شهر آگره هند ، در یک خانواده ی توانگر و صاحب مقام زاده شد. او در باره تاریخ ولادت خود گفته است :
غالب از خاک پاک تورانیم
لاجرم در نسب فرهمندیم
ترک زادیم و در نژاد همی
به سُترگان قوم پیوندیم
ایبکم از جماعت اتراک
در تمامی ز ماه ده چندیم
فن آبای ما کشاورزی ست
مرز بان زاده ی سمرقندیم
همچنین به شغل رسمی و فعالیت هنری خود اشاره کرده و در باره ی پیشه نیاکانش اشاره میکند که آنانان از رسته ی ارتشیان و دیوانیان بودند:
بلند پایه سرا گر چه من سخن سنجم
و لیک پیشه ی آبای به عالم اسباب
سپه بُدی بد، وز افراسیاب تا پدرم
همان طریقه ی اسلاف داشتند اعقاب
دلاوران نگری تا پشنگ پشت به پشت
به پیشگاه تو چون خویش را شوم نسّاب
من آن کسم که به توقیع مبدا ء فیاض
شه ی قلمرو نظمم در این جهان خراب
همی کنم به قلم کار تیغ و این کاریست
شگرف و نغز و پسندیده الوالالباب
غالب در باره ی مهاجرت نیای خود مینویسد : (( نهفته مباد که نیای نامه نگار ترکی بود از نژاد افراسیاب و پشنگ، از ترکستان به هند روی آورد و در لاهور، در ِ دولت ِ معین الملک را تکیه گاه و آرامش جای ساخت.))
پس از آن نیای او میرزا قوقان بیگ در دهلی ساکن میشود و با استعانت از ذوالفقارالدوله میرزا نجف خان وارد کار های دولتی و دیوانی گردیده و بعد از درگذشت نجف خان و آشفتگی اوضاع از امور دولتی کناره میکند و به شهر آگره میرود و در آنجا در نزد (جیپور) به کار های دیوانی می پردازد.
قوقان بیگ دو پسر داشت،یکی نصرالله بیگ و دیگر عبدالله بیگ{پدر ِ غالب} که با عزت النساء بیگم دختر غلام حسین خان کمیدان، که رد آگره صاحب جاه و منزلت و مُکنت بود ازدواج کرد.
پس از آن عبدالله بیگ در ( لکهنو)و حیدر آباد به کار های دیوانی پرداخت و در زمانی که فرزندش اسدالله پنج ساله بود در یکی از شورش های محلی کشته شد . پس از درگذشت پدر عمویش میرزا نصرالله سرپرستی برادر زاده را به عهده گرفت،ولی او هم ، پس از چهار سال توسط کار گذاران ِ انگلیس کشته شد.
سپس مادر بزرگ و خویشاوندان ِ مادری اش سرپرستی و تربیت او را به عهده گرفتند و برای فراگیری ادب پارسی و عربی و اردو وی را نزد معلمین فرستادند. یکی از معلمین زبان فارسی غالب شخصی است بنام عبدالصمد که قبلاً نامش (هرمزد) و زردشتی بوده سپس مسلمان شده است. این شخص مدت دو سال در منزل غالب به سر برده و او را تحت تعلیم قرار داده ، از جمله مقداری از کتاب دساتیر و لغات فارسی سره بدو آموخته است که در نظم و نثر پارسی غالب مورد استفاده قرار گرفته است.
غالب با کسب دانش مقدماتی به سبب ذوق و قریحه ی خدا دادی ، از ده سالگی به سخنوری پرداخت و در سنین بالا تر پس از احاطه به فنون ادب و کسب مهارت و داشتن قدرت طبع ، توانست در دو زبان اردو و فارسی به سخنوری و نویسندگی بپردازد. و به جای کار های نظامی و لشکری که پیشه ی نیاکانش بود به امور ادبی و کار های دیوانی بپردازد و بجای رفتن به میدان رزم ، محفل بزم را گزیده و از پیکان های شکسته ِ نیاکان خود قلم نویسندگی و سخنوری ساخته و بگوید:
گرفتم که از تخم افراسیابم
گرفتم که از نسل سلجوقیانم
دل و دست تیغ آزمایی ندارم
ره و رسم کشور گشایی ندارم
چهل سال توقیع معنی نوشتم
سزد گر نویسم صاحبقرانم
زندگی خانوادگی – غالب در شهر دهلی به (امر بیگم )دختر نواب الهی که مرد خوش مشرب و شاعر مسلک بود و در اشعارش معروف تخلص میکرد ازدواج کرد. این زن در دوره ی زناشویی هفت فرزند به دنیا آورد ولی هیچ یک از آنان زنده نماندند، بدین سبب زن و شوی با موافقت یکدگر، کودکی را به نام (عارف) به فرزندی پذیرفتند و او را بزرگ کردند ولی او نیز در جوانی در گذشت و خانواده را دچار رنج و تالم کرد و میرزا غالب را که اکنون به سن پیری رسیده بود با غم جانکاه تنها و بی یاور گذاشت.
سرانجام آنکه ، شاعر پس از هفتاد و دو سال زیستن و خوبی ها و بدی های روزگار را تجربه کردن و بهره مند شدن از لذت های آمیخته با رنجها و چشیدن نیش و نوش ِ زمانه، به سال 1285 هجری در گذشت و در نزدیکی آرمگاه خواجه نظام الدین اولیاء به خاک سپرده شد.
مسافرت: - غالب در ضمن مسافرت های سه ساله خود که به شهر های لکهنو و بنارس و رامپور داشته، برای دریافت مقرری خانوادگی از کارگزاران دولت انگلیس در سال 1833م سفری هم به شهر کلکته میرود.
در شهر کلکته در مجلس مناظره ی که در آن عده ای از ادیبان و سخنوران گرد آمده بودند ، شرکت کرد. در آن محفل آثار امیر خسرو دهلوی / 725 هجری و میرزا محمد حسین قتیل فرید آبادی شاعر قرن دوازدهم و سیزدهم هجری مورد بحث و سنجش قرار گرفت، غالب به طرفداری از امیر خسرو برخاست اما طرفداران قتیل بر او اعتراض کردند، همچنین از آثار غالب نیز انتقاد کرده و بر کلمات شعر او خُرده گرفتند.
سرانجام با میان گیری نواب علی اکبر خان جدال آنان برطرف شده و با هم سازش کردند. غالب با سرودن آشتی نامه ی ضمن برحق دانستن خود ، از درگیری های لفظی ، عذرخواهی میکند . مثنوی (باد مخالف) و غزلهای شماره 123، 309 مربوط به این جریان است.
چند غزلی را از دیوان مزین با معانی اش برگزیده به خوانش شما قرار میدهم:
بسکه در این داوری بی اثر افتاده است
اشک تو گویی مرا از نظر افتاده است
عکس تنش را در آب لرزه بوَد هم ز موج
بیم نگاه خودش کارگر افتاده است
ناله نداند که من شعله زیان میکنم
هرچه ز دل جَسته است در جگر افتاده است
خاطر بلبل بجوی ، قطره ی شبنم مگوی
کز پسی گوش گل ناله تر افتاده است
هرچه ز سرمایه کاست در هوس افزوده ایم
هرچه ز اندیشه خاست در خطر افتاده است
از نگهی سر خوشت، کام ، تمنا کند
آئینه ی ساده دل دیده ور افتاده است
او دلی از ما گداخت وین نفسش گرم ساخت
ناله ی ما از نگه شوخ تر افتاده است
خون هوس پیشه گان خوش نَبوَد ریختن
تیغ ادا پاره ی بد گهر افتاده است
رشک دهانت گذاشت غنچه گل چون شگفت
دید که از روی کار پرده بر افتاده است
ده به فرو ماندگی داد فرو ماندگان
سایه در افتادگی وقف هر افتاده است
مستی دل دیده را محرم اسرار کرد
بی خودی پرده دار پرده در افتاده است
آن همه آزادگی وین همه دل دادگی
حیف که (غالب) ز خویش بیخبر افتاده است
***
در تابم از خیال که دل جلوه گاه کیست
داغم ز انتظار که چشمم به راه کیست
از ناله خیزی دل سختش در آتشم
کاین سنگ پر شرر ز هجوم نگاه کیست
چشمش پر آب از تف مهر پریوشیست
من در گمان که از اثر دود آه کیست
ظالم تو و شکایت عشق این چه ماجراست
باری به من بگو که دلت داد خواه کیست
در خود گم است جلوه ی برق عتاب تو
این تیرگی به طالع مشت گیاه کیست
نیرنگ عشق شوکت رعنایی تو برد
در طالع تو گردش چشم سیاه کیست
گوید ز عجز چون تو خدا ناشناس حیف
با چون خودی که داور گیتی گواه کیست
با این همه شکست درستی ادای اوست
رنگ رخت نمونه ی طرف کلاه کیست
با تو به پند حرف به تلخی گناه من
با من به عشق غلبه به دعوا گناه کیست
(غالب) کنون که قبله او کوی دلبر است
کی میرسد بدین که درش سجده گاه کیست
***
زهی باغ و بهار جان فشانان
غمت چشم و چراغ راز دانان
به صورت اوستاد دلفریبان
به معنی قبله ی نا مهربانان
چمن کوی ترا از ره نشینان
ختن موی ترا از باد خوانان
بلایت چهره با مشکینه مویان
ادایت چیره با نازک میانان
غمت را بختیان زنّار بندان
گلت را عندلیبان بید خوانان
وصالت جان توانا ساز پیران
خیالت خاطر آشوب جوانان
دل دانش فریبت را به گردن
وبال رونق جادو بیانان
غم دوزخ نهیبت را به دامن
گداز زهره ی آتش زبانان
میانت پای نغز مو شکافان
دهانت چشم بند نکته دانان
دل از داغت بساط گلفروشان
تن از زخمت ردای باغبانان
سگ کوی ِ ترا در کاسه لیسی
لب پُر دعوی شیرین بیانان
سر راه ترا در خاک روبی
نسیم پرچم گیتی ستانان
به پیشانی لطف تست امید
قوی همچون نهاد سخت جانان
به بالا دستی عفو توعصیان
زبون همچون نشست نا توانان
ز نا حق کشتگان راضی بجانت
که (غالب) هم یکی باشد ز آنان
سید همایون شاه " عالمی"