اگر پول ندارید واز بیکاری رنج میبرید، این جملات را درخاطرات تان بسپارید!

 

1. آدم علیه سلام دربانک پول نداشت (عمرش طولانی بود)

2. نوح علیه سلام ازماستری فارغ نشده بود (عمرش طولانی ومنطق اش کامل بود)

3. پیامبر اسلام (ص) هیچ سرمایه ی مادی نداشت (یکنیم میلیار انسان برایش درود میفرستد)

4. عبدالرحمن جامی 54 کتاب ورساله نوشت ( نه برق بود، نه کاغذ ونه مکتب؛ فقط استقامت داشت)

5. میلیاردها حیوانات بحری که وزن تعداد ازآنها بیشتراز صدها تن است، (چاق هستند) درکدام موقف دولتی کار نمیکنند ومعاش هم نمیگیرد (خداوندج برایشان رزق وافر عنایت میفرماید.)

6. هرکس معنویت، موقف، سرمایه وافتخار دارد؛ نتایج برنامه ریزی وتعیین اهداف والای وی است. (بیش ازهفت میلیارد انسان روی زمین را کسی بجز خودش نیک بخت ویا بد بخت نساخته است.)

7. بجز الله (ج) انتظار کمک ودستگیری از دیگران را نداشته باشید. (چون درطول عمرمان تجربه کردیم که هیچ کس ضامن خوشبختی دیگران نیست.)

8. ازخود بپرسید که دریک شبانه روز چند کار هدفمندانه ازقبیل: برنامه ریزی، مطالعه، تحقیق، ارتباطات عاقلانه وتلاش های موثر انجام میدهید. (اگر جواب منفی باشد! دستاوردی نخواهید داشت)

9. از هیچ کس شکایت نکنید؛ چون ما هستیم که پالیسی برای زنده گی را ترسیم وتطبیق میکنیم.

10. هرشکست یک گامی برای پیشرفت است، تجارب زنده گی آینده را میسازد. هرگز ناراحت نباشید چون متکی به خدای هستیم که بنده گانش را دوست دارد وهیچ کس را تنها نخواهد ماند

افعانستان

در حال حاضر دولت افغانستان که خودش را وحدت ملی میخواند خود در گرداب نفاق ، بدامنی ،قانون شکنی ، فساد ، سوء اداره ، ظلم ، بیعدالتی تعصبات قومی و نفوذ خرابکاران ودهشت افگنان عقبگرا دست وپا میزند که در قلمرو آن همچون گذشته ها نقل وانتقال گروه های خرابکار طالبان از مرزهای جنوب کشور بمنظور حملات انتحاری ودهشت افگنی وباز کردن دهلیز عبور آتش در مرزهای آسیای میانه به سمت شمال کشور تشدید یافته و اهالی بیگناه ولایات کندز، فاریاب ،بغلان وبدخشان ودیگر ولایات کشور قربانی حملات دشمنان خارجی و کم توجهی دولت نا کار آمد افغانستان میگردد که پیامد های مرگبار آن کشورما را به پرتگاه نزدیک ساخته و سرنوشت آینده را مبهم .

داستان کوتاه و آموزنده

داستان کوتاه و آموزنده : 

 

مردی خسیس طلاهایش را در گودالی پنهان کرده بود‌ هر روز به آنجا سر میزد، یک روز یکی از همسایگانش طلاها را برداشت، مرد خسیس به گودال سر زد اما طلاهایش را نیافت و شروع به ناله و زاری کرد.

 رهگذری پرسید: چه شده؟ مرد حکایت طلاها را گفت، رهگذر گفت: این که ناراحتی ندارد. سنگی را در گودال بگذار و فکر کن که همه اش طلاست، تو که از آن استفاده نمیکنی، سنگ و طلا چه فرقی برایت دارد؟ ارزش هر چیزی در داشتن آن نیست بلکه در استفاده از آن است !